خرید بک لینک
بحثهای سیاسی و اعتقادی در مجالس دوستانه و خانوادگی گاهی باعث دردسرها و کدورتهای بسیار میشود که البته در ایران بسیار رایج است، چون ما ایرانیها به علت آموزش و تربیت غلطِ چند دههیِ اخیر یاد نگرفتهایم که هویت، احساسات و عواطف را از نظرات و عقاید خود و دیگران جدا کنیم. به این ترتیب وقتی با نظرات ما مخالفت میشود احساس میکنیم که هویت ما در مخاطره است و لذا گارد میگیریم و به نبرد میپردازیم!واقعیت این است که هیچ کس نظری از خود ندارد (مگر اینکه در زمینهای نظریهپرداز باشیم!) و هر آنچه ما به عنوان نظرات خود بیان میکنیم از جایی دیگر اقتباس کردهایم و لذا جزئی از ذات یا وجود ما نیست که نتوان آن را عوض کرد یا دور انداخت. اما از آنجا که در جوامع رشدنایافته مسائل اعتقادی، احساسی، مذهبی، علمی و فلسفی در هم آمیخته شدهاند و هیچیک در جای خود قرار ندارند، مشکل میتوان نظرات را به چالش کشید بدون آنکه به مذهب کسی برنخورد یا هویت او زیر سؤال نرود! (در اینجا  هم در مورد لزوم تفکیک علم، فلسفه و مذهب مطالبی یادداشت کردم). همچنین مشاهده میکنیم که گاهی آدمهای به ظاهر عالم (دانای علوم به معنی غربی آن) حرفهایی میزنند که جز احساسات و عقاید چیزی نیست ولی آن را به حساب علم میزنند. نمونهی آن تحقیقاتی است که در مورد فواید ختنهکردن در غرب انجام شده است، اما با واکاوی دقیقتر شیوهی پژوهش

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 20:54

چشم و گوش آدمی بر خلاف تصور رایج دوربین فیلمبرداری و میکروفون نیست! دوربین و میکروفون (در حالت عادی و در غیاب جلوههای ویژه) بیطرف هستند. یعنی به صورت objective نور و صدا را بدون هیچ دخل و تصرفی ضبط میکنند. ذهن آدمی اما- که پردازشگر دادههای سمعی و بصری است- ابتدا تصاویر و صداهای را تفسیر میکند، سپس هر آنچه دلخواهش بود را از آن انتخاب و قبول میکند و مابقی را سانسور میکند! به عبارت دیگر، ذهن آدمی یک آپاراتخانه با قابلیت سانسور آنلاین است! بهترین مثال برای فهم این موضوع این است: جلوی درِ یک سینما بایستید و از افرادی که فیلمی (خصوصاً فیلمهای کیارستمی و امثالهم) را دیدهاند بپرسید فیلم چگونه بود؟ پاسخها طیف کاملی از «بسیار مزخرف» تا «بسیار عالی» را در بر میگیرد، در حالی که همه یک فیلم را دیدهاند! این نشان میدهد که در مواجهه با یک پدیدهی ذهنی (مثل ارزیابی) ما قاضیان بیطرفی نیستیم و در واقع نمیتوانیم باشیم.اما چرا؟ در روانشناسی مبحث عمیق و زیبایی وجود دارد به نام «ناسازگاری شناختی» یا cognitive dissonance که میگوید تمام اجزای ذهنی مرتبط با یک رفتار یا نگرش باید با هم سازگار باشند و در غیر اینصورت باعث ایجاد ناراحتی روانشناختی (درد روانی) میشوند و لذا اجزای ناسازگار کنار گذاشته میشوند. به عبارت دیگر ذهن انسان نمیتواند «غیر منسجم» کار کند.هر انسان لاجَرَم در طول زمان دن

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 9:40

در زیر بحثی را در رابطه با نیازهای اساسی انسان، تفاوت انسانها در این نیازها و ارتباط آن با موفقیت یا شکست در بورس آوردهام. این بحث بسیار خام و کلی است و نیاز به تحقیق و مطالعهی بیشتری دارد و مطالب زیر جنبهی مقدماتی برای مطالعات آتی دارند.نیازهای انسان اصولاً سه دستهاند: نیازهای فیزیولوژیک، نیازهایروانشناختی و انگیزههای ناآشکار (ر. ک. انگیزش و هیجان، نوشته: JohnMarshall Reeve ترجمه یحیی سیدمحمدی، نشر ویرایش، 1395) .دو مورد از نیازهای فیزیولوژیک عبارتند از نیاز به غذا و آب. این نیازها در همهی افراد تقریباً به اندازهای یکسان وجود دارند (هرچند با اختلافات جزئی ناشی از ویژگیهای فردی). این نیازها جزء نیازهای کفِ هرم مازلو هستند و لذا پیشنیاز ادامهی حیاتند. بدون ارضای این نیازها ظرف چند روز میمیریم.دستهی بعدی مربوط به نیازهای روانشناختی است. این نیازها شامل نیاز به آزادی (خودمختاری)، ارتباط و شایستگی است. این نیازها هم کمابیش در همهی افراد به طور نسبتاً یکسانی وجود دارد. همهی ما برای سلامت روانی نیاز داریم که کنترل زندگی خود را در دست داشته باشیم و توسط دیگران کنترل نشویم. حتی یک کودک خردسال در برابر موانعی که برایش ایجاد میکنیم اعتراض میکنند و حتیالامکان از آزادی خود دفاع میکند. این نیاز تا حدی مهم است که هرگونه تجاوز به حریم خودمختاری دیگران (صرفنظر از اینکه فرزند ما،

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 9:40

در پست قبلی در مورد انواع نیازها مطالبی نوشتم. در آنجا دیدیم که انگیزههای ناآشکار میتوانند در موفقیت یا شکست در بورس مؤثر باشند. اما به غیر از این، بسیاری از خواستههای ما حتی بر اساس نیازهای خودمان هم شکل نگرفتهاند، بلکه بر اساس شبهنیازها (quasi-needs)  شکل میگیرند و این پیچدگی موضوع را دوچندان میکند. اما شبهنیاز چیست؟بگذارید مثالی بزنم: فرض کنید به جشن تولد دوستتان دعوت شدهاید. با ظاهری آراسته و مرتب به میهمانی میروید. در بین میهمانها جوانی مشغول نواختن سازی میشود. هنرنمایی آن جوان تحسین شما و دیگران را برمیانگیزد. ناگهان دلتان میخواهد که شما هم میتوانستید موسقی بنوازید و این چنین آهنگهای زیبایی بنوازید و مورد توجه و تحسین دیگران قرار گیرید. از تصور چنین حس و حالی به وجد میآیید. فردای آن روز (یا مدتی بعدتر) گیتاری میخرید و در کلاسی ثبت نام میکنید. چند ماه بعد کلاس را رها میکنید. چند سال بعد که گاهی نگاهتان به گیتار کنار اتاق میافتد نمیفهمید اصلاً برای چه گیتار خریدید! چند بار این مطلب را در جمعهای دوستانه گفتهام و تقریباً همهی حاضران حداقل یک ساز در خانهی خود داشتهاند که پشت سر آن ساز، داستان مشابهی قرار داشته است! شاید این داستان شاید برای شما هم آشنا باشد.این داستان حاوی نمونهی بارزی از یک شبهنیاز است؛ یعنی نیازی که ناگهان بر اساس فشار یک موقعیت

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 9:40

ببین اصلاً «تالار بورس» آدرسی است که دنبال آن بودی؟حکایت:شیخ مشغول مکالمه با تلفن بود. جوانک با کت و شلوار سورمهای هاکوپیان و کروات بنفش راهراه رفت و دور میز شیخ نشست و نیشش تا بناگوش باز بود که این چه لباسی است که شیخ پوشیده! بعد به شیخ گفت: ای شیخ! شما کجا، اینجا کجا؟ شما فامیل عروسی یا داماد؟ برقصم چقدر بهم شادباش میدی؟ - شیخ گفت: اشتباه اومدی جوان! تالار عروسی 50 متر پایینتر است! هر تالاری که جای قر دادن نیست! برو تا نزدم لهت کنم! برچسبها: مینیمالها

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 12:35

صفحه بندی